خرید بک لینک
کمرم را ب زمین کج کردند.... کمرم را ب زمین کج کردند.... گفتم :‌ای پیر جهان دیده بگو از چه تا گشته ، بدینسان کمرت؟مادرت زاد ، به این صورت زشت ؟یا که ارثی است تو را از پدرت ؟ناله سر داد : که فرزند مپرس سرگذشت من افسانه ست آسمان داند و دستم ،‌که چه سان کمرم تا شد و تا خورده شکست هر چه بد دیدم از این نظم خراب همه از دیده ی قسم دیدم فقر و بدبختی خود ،‌ در همه حال با ترازوی فلک سنجیدم تن من یخ زده در قبر سکوت دلم آتش زده از سوزش تب همه شب تا به سحر لخت و ملول آسمان بود و من و دست طلب عاقبت در خمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی فرهادی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 2:10

فلک کور است دل شوریده در شور استصدای خنده و آواز می آید ز کوی دلبرم امشب صدای ساز می آیددلم بی وقفه می لرزدنمی دانم چرا تنگ است و می ترسدقدم لرزان به سوی کوچه می آیمو با خود زیر لب آهسته می گویمخدا یا ترس من از چیست ؟عروس جشن امشب کیست ؟صدای همهمه با ورود شیخ عاقد می شود خاموشصدای شیخ می آید وکیلم من ؟جوابم ده وکیلم من ؟صدای آشنایی بله می گوید و مردم یک صدا با هم مبارک باد می گویند .خدای من صدای دوست صدای آشنای اوست !دلم در سینه می لرزد، برای مدتی ساکت، برای مدتی خاموشو ناگه نعره ام در کوچه می ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی فرهادی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 2:10

​​​​​​​درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

معنی حرف مرا پنچره ها میفهمند...

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را زمان آینده

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

برچسب: نویسنده: نیکی فرهادی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 2:10

مـرده ام ؛ ایـن نـفـس تـازه ی مـن فـلـسفـه داردروی پــا بــودن ایـن بـــرج ‌ِ کــهــن فـلـسـفـه دارد سنگ این است که من فکر کنم"قسمتم این بود"تیـشـه بـر سـر زدن «سنـگ شکن» فلسفه دارددوستـی بـا تـو میـسّـر کـه نـشـد نقشه کشیدمبـا رفـیــقــان شـمـا دوســـت شــدن فلسفه داردگفته بودند که در شهر شبی دیده شدی،حیف...و هـمـین "حیـف" خودش مـطـمـئـنـا فلسفه داردآمــدی بــر ســر قــبــرم ، نـشـد از قـبــر در آیــمتـازه فـهـمـیـده ام ایـن بـنـد ِکـفــن فـلـسفه داردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی فرهادی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 2:10

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردمدر آن یک شب، خدایا ! من عجایب کارها کردمجهان را روی هم کوبیدم، از نو ساختم گیتیز خاک عالم کهنه، جهانی نو بنا کردمکشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق راسخن واضح‌تر و بهتر بگویم، کودتا کردم !خدا را بنده ی خود کرده، خود گشتم خدای اوخدایی با تسلط، هم به ارض و هم سما کردم!میان آب شُستم سر به سر برنامه ی پیشینهر آن چیزی که از اول بود، نابود و فنا کردمنمودم هم بهشت و هم جهنم، هر دو را معدومکشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردمنماز و روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی فرهادی تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 2:10

یاز قلمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی فرهادی تاريخ: جمعه 9 دی 1401 ساعت: 16:53

ویران شده را حوصله ی منت معمار نباشد ویرانه ی مارابگذارید ویرانه تر بماند...

برچسب: نویسنده: نیکی فرهادی تاريخ: جمعه 9 دی 1401 ساعت: 16:53

صفحه بندی